X
تبلیغات
رایتل

دوشنبه 5 مهر‌ماه سال 1389

... فکر می کردم چهل سالگی یعنی  نقطه عطفی٬ در زندگی هر زن.  فکر می کردم دیگر عاشق نخواهم شد و توانایی هر تلاطمی را در روزمرگی هام خواهم داشت. فکر می کردم دیگر از روی دل بستگی با آدمها معاشرت میکنم نه از سر وابستگی. فکر می کردم در پاییز دیگر دلم نمی گیرد و فغان کودکان دیگر آزارم نخواهد داد. فکر می کردم سخت تر گریه و دیرتر به خنده ام می افتم٬ تا همه مرا زنی کامل ببینند.  فکر می کرد م دیگر از سر شوق با دیدن ماه فریاد نخواهم زد که چه زیباست امشب!!  فکر می کردم دیگر هیچ نوشیدنی ای را هورت نخواهم کشید و هوس سرسره بازی روی برفها از سرم خواهد افتاد. فکر می کردم در هوای بارانی چتر را فراموش نخواهم کرد.  فکر می کردم دیگر در هیچ بازی ای زخمی نخواهم شد.  فکر می کردم دیگر هیچ سردی کلامی مرا نمی لرزاند. فکر می کردم دیگر هیچ قاصدکی را فوت نخواهم کرد .فکر می کردم .....!!!؟؟؟؟  اما فقط فکر می کردم.

نظرات (2)
... من اصلا درباره ی ۴۰ سالگی م فک نمی کنم... چون دقیقا یاد همینا می افتم..می ترسم دیگه میترای امروز نباشم.. می ترسم اون روز حسرت امروزو بخورم... می ترسم زیادی عاقل و واقع گرا شم...می ترسم!
ولی تو می گی این جورا نیس..
حالا این خوبه یا بد؟ کسی چه می دونه؟!
به این میگن بحران میانسالی
همه گرفتارش میشن.
یک دوره گذار باید طی بشه.
ولی اگه به دلمون گوش بدیم... اونوقت هثرط گذشته رو نمیخوریم.
همیشه همینطوریه :
بقول عزیزی تو غزلش میگفت :
اصلا ببین به خدا بیدلیل نیست
پایان فصل قصه غم انگیز میشود
....
دست خودش که نیست - مغول چشم - یک نفر
دارد دوباره عاشق چنگیز میشود
پاسخ:
...اتفاقا حسرتی در کار نیست بلکه زندگی با همان کیفیت سابقش جریان دارد.
دوباره بخون!!!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد