X
تبلیغات
زولا

سکوت

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389

خبرهای رادیو که یکسر آتش و فغان بود، چشمانش را درگیر یک دل تنگی  کرد .
قامت بلند و گرمای کلامش که بوی جنوب می داد،دچار غم شد.
ساعتی گذشت تا توانست سنگینی این بهت را بر شانه  هایش جا کند و از خانه خارج شود.
رفت و خیلی بعدتر، برگشت اما با سکوتی که تا دم مرگ  با خویش داشت.
هنوز نمی دانم چه بر سر پدر بزرگم آمده بود.  پدرم هرگز  به ما نگفت.؟! هر چه بود گویی گفتنش دل پر دردش را آرام نمی کرد.

نظرات (4)
ای ول داشت. بفرست واسه چلگوجه
موفق باشی
پاسخ:
دوست میدارم نوشته هاتون رو...
پاسخ:
...ممنون
سلام عزیزم خوبی؟
مهرنوش جان نیستین!
پاسخ:
...عزیزم تلاش می کنم باشم حال اگر نیستم شاید کیبوردم کلمات رو ترانسپرانت کردن.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد